Medium Shot

بلوک، آجر، گچ، و دیگران

سارینا مدتی‌ست پیانو نمی‌زند. باید احمقی چیزی شده باشد. من اگر در اتاقم یک پیانو داشتم، و مهم‌تر اگر پیانو زدن بلد بودم، و خیلی مهم‌تر اگر اصلا به نواختنش علاقه‌مند بودم، حتی یک روز هم همسایه‌ی بغلی را که اتاقش دیوار به دیوار اتاقم هست، از صدای نواختنم راحت نمی‌گذاشتم.

اما حالا فقط وقتی چیزی را از پریز دیوار مشترکمان می‌کشد، به وجودش پی می‌برم. کاش مورس بلد بودم و کاش حرفی برای گفتن داشتم. نه فقط با سارینا... با هرکس. 

یکی از هزاران ویژگی مزخرف واتس‌اپ این است که اگر log out کنی، پیام‌ها از دست می‌روند. یکی از اندک ویژگی‌های مزخرف تلگرام این است که آن‌قدر امکانات دارد که بهترین راه ارتباطی من با استاد راهنما و هد و سینیور و سایر اعضای تیم است و نمی‌توانم خفه‌اش کنم.

هنوز شک دارم که رابینسن کروزو بعدها باز هوس جزیره را نکرده باشد.

به‌هرحال، تنها علامت حیاتی که این روز‌ها دوست دارم بشنوم، صدای قرائت همسایه‌ی بالایی، در شب‌های جمعه است.

سقفِ اتاق من، زمینِ اتاق همسرش بود!

Terminate All Other Sessions

شاید در طول زندگیم گاهی خلافش به نظر رسیده اما، من همیشه متوسط بودم. و به دلیل وفور بی‌ربط‌ترین علایقی که از هیچ‌کدوم نمی‌تونم بگذرم، شاید همیشه همین‌قدر متوسط بمونم. جایگاهی امن اما پر استرس!

وسعت، باعث شده در هیچ چیز عمیقا رسوخ نکرده باشم و بنابراین، هیچ‌وقت نمی‌تونم مدعی هیچ شناختی بشم و هیچ‌چیز نیست که باهاش شناخته بشم.

گذشتن از هر علاقه، چیزی جز حسرتِ زمانِ از دست‌ رفته برام نذاشته، اما جبران اون زمان هم چیزی بهم اضافه نکرده؛ باعث نشده فکر کنم دیگه چیزی به خودم بدهکار نیستم.

حق با دوستم بود: ”بازسازی زمانِ رفته، کیفیت قبل رو‌ نداره. مثل جریان رودخونه است.“ عبور می‌کنه و فقط یک بار می‌تونی پاتو بذاری توش‌.

اما مسئله‌ی اصلی این نیست.

یکی از درخشان‌ترین قسمت‌های ”جزء و کل“ جاییه که هایزنبرگ در اجتماع جوانان آلمانی در روزهای بعد از جنگ و تصرف مونیخ شرکت کرده و به مفهوم ”نظم“ فکر می‌کنه؛ ”[مشخصاً] نظم‌های جزئی راه به جایی نمی‌برند. چرا که تکه‌هایی بیش نیستن که از نظم کانونی جدا شدن و رو به سوی یک کانون وحدت‌بخش ندارن.”

اینجاست که هایزنبرگ موسیقی رو به‌ عنوان یک هدایت‌کننده به نظم کانونی، در کنار فلسفه و دین قرار می‌ده، اما با اطمینان، برای ادامه‌ی زندگیش فیزیک رو انتخاب می‌کنه. معتقده که دوراهی‌ای پیش روی ما نیست و باید دید انسان در چه زمینه‌ای می‌تونه سهم بیشتری داشته باشه.

پس مسئله‌ی اصلی، پیدا کردن چیزیه که توش سهم بیشتری می‌تونی داشته باشی و ترسِ اینکه هنوز پیداش نکرده باشی و هیچ‌وقت هم پیداش نکنی. ظاهرت همیشه همینطور دمدمی می‌مونه و درون منسجم اما کنترل نشده‌ت رو رنج می‌ده.

یه حسی شبیه  اون یکشنبه‌ای که استاد به سرش زده بود و به دانشجوی دکتری در آستانه‌ی دفاع گفت: هیچ کدوم از کارهایی که تا حالا کردی به درد نمی‌خورن!

و برای اولین‌بار، حلقه‌ زدنِ شکست و فروریختگی رو تو چشم‌های یکی از قوی‌ترین افرادی که می‌شناختم دیدم.



+مناسب‌تر این بود که اینجا یه موسیقی کلاسیک یواش بذارم، اما خاصیت این تِرک اینه که وقتی به آهنگ و ریتمش گوش می‌دم، رسالتش انجام می‌شه و  وقتی به حرفاش  توجه می‌کنم حس پوچی و رکود بهم دست می‌ده. شاید چون بی‌معنی‌ترین واژه‌ها ”آرزو“ و ”رویا“ هستن و وارد کردنشون به هر زبانی، خیانت بوده؛ تنها چیزی که "زندگی در واقعیت" نیاز داشته، هدف و برنامه (پلن)  بوده و «الباقی اضافات است».

زمینِ نفَس کِش

هیچ‌وقت با بقیه‌ی جهان انقدر احساس تساوی نکرده بودم!

به علاوه، هیچ‌وقت آسمون رو انقدر آبی ندیده بودم.



+ و در زمین فساد نکنید پس از اصلاحش...

گرگ و میش روز سوم

-سلام، ببخشید... خانمم تموم کرده، نمی‌دونم باید کجا زنگ بزنم...


صبحم که با زنگ در و صدای آقای طبقه‌ بالایی شروع شد، فهمیدم همیشه دارم به مرگ فکر می‌کنم. مگر زمانی که مرگی نزدیکم اتفاق بیفته؛

فقط اون لحظه است که واقعا دارم به زندگی فکر می‌کنم!


بگویید آن‌ها بتمرگند‌.

  • پنجشنبه ۲۹ اسفند ۹۸
  • ۱ نظر

یاد اون روز افتادم که عمه‌م می‌گفت: اون‌موقع‌ها از بس رو در و دیوار و کبریت و نمک می‌نوشتن: ” ۲ تا کافیه! “  هرکس بچه سومش رو‌ می‌آورد می‌گفتن بی‌سواده؛ نفهمه؛ بی‌فرهنگه؛ بی‌تربیته!


الانم فقط رو کبریت و نمک مونده که بنویسن:

”بفرمایید!_بشینید _تو _خونتون“

Alive

اگر یه روز یکی از ما دیگه نباشه... بقیه چطور می‌فهمن؟!

به جز کودک درون

اخیرا بیش از حد دلم برای دهه ۷۰ و ۸۰ تنگ می‌شود. دلم کودکی‌هایم را می‌خواهد؛ چیزی که هیچ‌وقت نمی‌خواسته. همیشه از زمانی که در آن قرار داشته خشنود بوده و هیچ گذشته‌ای را طلب نمی‌کرده. اما اخیرا طبعش عوض شده، چیزهای عجیب می‌خواهد. حس آن برداشت اشتباه از حرف‌های اسپینوزا درمورد زمان را دارد: گذشته رفته، آینده نیامده و اکنونی نیست. گویا که زمان اصلا وجود ندارد!

افاضاتی شبیه همین بود. دقیق که یادم نیست. من اصولا همه چیز جز تلخ و شیرین کودکی‌هایم را فراموش می‌کنم.

روی «تلخِ» کودکی تأکید می‌کنم، که بگویم این تمایل تشدیدی به بازگشت، ناشی از محو شدن تیرگی‌ها و تلطیف خاطرات، در ذهنم نیست.



روابط فصل دوم فیزیک جدید کرین، مبین این است که منفی شدن زمان حتی از لحاظ تئوری [تا اطلاع ثانوی] غیر ممکن است. اما  وقتی میلی هست، قطعا پاسخی هم هست!

باید بگردم آن راه ‌حل احتمالا غیرفیزیکی را با بررسی دلایل تمایل به کودکی پیدا کنم. دورترین تصویرها و خاطراتِ در خطر نابودی و اولین منظره‌هایی که از زندگی می‌توانم به یاد آورم را در ذهنم بازیابی کنم.  شات‌هایی هم این بین هستند که نمی‌دانم واقعی‌اند یا خواب و خیال و تصور بوده‌اند اما همه را بیرون می‌کشم  و آرشیو می‌کنم؛ می‌خواهم به یک جایی بالاتر از محکومیت قالب و محیط نگاه کنم؛

از دارایی‌ام در مسیری که آمده‌ام ریخته و من نفهمیده‌ام. باید برگردم و آن تکه‌های قیمتی را به خودم برگردانم؛

یک چیزی در من [که هنوز نمی‌دانم چیست] باید به قبل از ۷ سالگی بازگردد.



تصویرنوشت: مستند Babies محصول 2010. شدیدا هم پیشنهاد می‌شود. اگر دیدیدش در جریان باشید که شخصیت مورد علاقه‌ی من اون سیاه‌پوسته است.  (: